سهشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۹
تصویر
بخدا جدی می گم...
دوشنبه ۳۱ اوت ۲۰۰۹
گزارش
شنبه ۸ اوت ۲۰۰۹
تو - او
چهارشنبه ۵ اوت ۲۰۰۹
شاید اینگونه بهترباشد
پنجشنبه ۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
من مرگ را زیسته ام...
مرده ام .... کسی مرا به خود نمی خواند.... این خواست خودم بود.... اما دلم برای همه تنگ می شود.... حتی برای او.... اما این مرگ توام با سکوت، بسیار برایم دلنشین است.... این روزها مثل سایه از جایی به جایی رهسپارم.... همه جا هستم و جایی نیستم.... از همه چیز خبر دارم و اما بی خبرترین منم.... سبزترین حضور را تجربه می کنم .... تلخ ترین خبرها را می شنوم .... شاید من هم وقتی برای روشن کردن شمعی برای عزیزانم بیابم.... شمعی برای ندا و سهراب وترانه و دیگران.... اگر مرده ای دیدید با شمعی در دست، یا هم سن من است یا با من آشناست و یا خود منم ....
شنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹
...
تازه گی ها اینجوری می شنوم. این اونجوری کرد و عاشق شد... اون اینجوری کرد و این عاشقش شد... اون این کارو انجام داد، که این عاشقش شد... این واسه ی این اون کارو کرد که اون عاشقش بشه...
نمی دونم من چرا اینجوری فکر می کنم پس. آدم عاشق، این کارو میکنه... آدم عاشق اون کارو نمی کنه... از این ور به اونوره، فکر کنم... همه چی واسه ی من برعکسه...
اسیر
راهی برای رهایی از دست خودم نیست. به خودم که می رسم، از همه سخت گیر ترم. هیچ کوتاه اومدنی در کار نیست. باید بشه. باید بهترین نوعش انجام بشه. باید و باید پشت هم... شدم مثل مربی که هیچوقت تو مسابقه نبرده و حالا شاگردش خودشه و باید قهرمان بشه... خیلی خسته شدم...
حضور
پرده ها رو دوست دارم، نه برای اینکه آفتاب رو راه نمی دن. پرده ها رو دوست دارم نه برای اینکه، مارواز نگاه روبرویی ها، حفظ می کنن. پرده ها رو دوست دارم نه برای اینکه روزها بهم گره شون می زنیم. پرده ها رو دوست دارم برای اینکه یادم میارن، که پشت شون پنجره هست و پشت پنجره خبری نیست... فقط خودتی و خودت...
اطمینان
هر روز صبح، یعنی الان چند ماهه که صبح ها چندتا یا کریم، میان رو لبه ی تراس آپارتمان ما می شینن و دونه می خورن. براشون گندم میریزم. اگه گندم نباشه، هر کدوم به عشق اومدنشون یکی دو قاشق کمتر، دهنمون می ذاریم که بریزیم براشون... سر ساعت میان و ما هم سر ساعت منتظرشونیم... پرنده های بی آزاری هستن... تا حالا نشد که با کسی بیشتر از دوبار قرار بذارم و اون سر وقت بیاد. من اما همیشه سر وقت رفتم، همیشه سر ساعت. هنوز هم سر ساعت میرم، اما دیگه کسی نیست... انگار هیچوقت کسی نبوده...
بیهوده
شبهایی که براش لالایی می گفتم، خیلی کوتاه بود. حالا دیگه خیلی بزرگ شده. زمانی حرفام براش زمزمه ی محبت بود، الان دیگه هرچی می خوام بگم نگفته، پند و اندرز به نظر میاد و شنیدنی نیست. من نمی خواستم مثل گذشته هام باشم و فکر می کردم که نیستم، اما انگار منم محکومم که مثل اونا به نظر بیام. آخه نیستم. کی مثل اونا رفتار کردم؟ برای کی مهمه که خیلی سعی کردم کاری که با من شد، من با کسی نکنم اما...
غریبه
دروغ بلد نیستم بگم. یعنی یه جور زندگی کردم که لازم نباشه دروغ بگم. وقتی می تونم این جوری زندگی کنم، چرا باید قالب عوض کنم؟ لازم نیست که من مثل کس دیگه ای باشم. همینجوری که مثل هیچکس نیستم،خوبه. دیگران نمی تونن منو بفهمن، مشکل من نیست. منم خیلی ها رو نمی فهمم، اما کاری به کار کسی ندارم. مثل کسی نبودن انگار برای دیگرون خیلی تعجب برانگیزه ولی من مثل خودمم. زوری نیست فهمیدن کسی...
یکشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۸
این روزها

شنیدیم بارها؛ اما عمل نمی کنیم. یعنی راستش اینه که نمی شه. شاید واقعا سخته. پس این همه دونستن به چه درد می خوره. این همه دانش رو، یعنی بهتر بگم اطلاعات رو با خود این ور و اونور بردن. این روزها همه چیز به روحیه و شادی و حال و احوال، گره خورده. هر کس تو هر جایگاهی که هست انگار ناشاده و دنبال یه تغییر یا یه اتفاق می گرده، تا دوباره صبح که از خونه می زنه بیرون بوی تازه گی هوا، لبخند رو لباش بیاره.انگار لازمه این روزها برای اینکه دوتا قدم برداری یه دنیا، انرژی و ... خودمم این روزها با غربت زمستون فضام خاکستری و از بیرون تصویر شفافی ندارم. بالغ، تودرونم کار خودشو میکنه... امید داره، برنامه ریزی می کنه، دعا می کنه، با فیلم راز سر و کله می زنه و ... اما دوست نداره تو انظار ظاهر بشه... دریافت ها برای تبدیل به خرد شدن یا بهتر بگم برای به ایمان رسیدن و عینی شدن یه چیز، بهتره که قبل از به باور رسیدن، کمتر برخورد با دنیای بیرون داشته باشه... ایمان ضعیف با آدم اینجوری می کنه...اما این وسط، ناشادی کودک درون، یه موضوع دیگه است. هرزگاهی شرایط یه جوری چیده می شه که تو شادی و همه چی روبراهه و توان آدم برای مقابله با مشکلات، بیشتر و تو کمتر غمگین میشی و ... این وسط به خودت می گی: مدتی خوب رو کودکم کار کردم. خیلی بهتر شده. مثل قدیما فریاد نمی کشه. مثل قدیما زود رنج نیست و ... بعد از مدتی شرایط بیرونی انقدر بهت فشار میاره که که ناگهان بهم میریزی و صورت بیرونی ارتباط رو بدست کودک عزیز، میسپاری، اینجا معلوم میشه که چقدر کم به کودکت رسیدی و کلا چقدر کم برای خودت، خود خودت وقت گذاشتی... اینجاست که درخواست پشت درخواست، از درون بهت فشار میاره و غم وغصه همه ی وجود رو، فرا می گیره.... باید فرصتی برای بازسازی واقعی باشه... باید که آدم یکبار برای همیشه ...
چهارشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۸
هدیه ی شب کریسمس
بابا نوئل، بابا نوئل،امشب قراره بیای. امشب میگن تو میای و برای بچه ها هدیه میاری. بابا نوئل امشب چی با خودت میاری، براشون؟ کاش می شد هدیه هاشون جادویی باشه. یه جوری که اونا هیچوقت بزرگ نشن! آره بابا نوئل، تو که اینهمه باید تو برف ها راه بری و در خونه ی تک تک بچه ها، بری و هدیه شون رو بزاری زیر ِ متکاشون، ای کاش هدیه شون جادوی بود. اگه قراره اونا هم بزرگ بشن بشن مثل ِ ما بزرگا، بهتر نیست، بچه بمونن؟ لااقل سر شون به اسباب بازی که براشون آوردی گرمه. قرار نیست مثل ما، هم دیگه رو تیکه پاره کنن. بهم دیگه این همه تهمت بزنن. دل هم و بشکونن. مثل ما نشن بهتره، تو می دونی که بچه ها با چه ایمانی منتظر تو می مونن و تو میای، چون ایمان بچه ها رو هیچ چیزی نمی تونه متزلزل کنه، واسه همینه که تو میای و زیر بالششون هدیه میذاری ولی بزرگ ترا، خیلی وقته که هدیه ی تو رو یادشون رفته و خیلی مدته که به هیچی ایمان ندارن، اومدن تو که بابا نوئل جای خود داره. کاش تو این بی ایمانی رو می بخشیدی و برای بزرگ ترها هم هدیه می آوردی. یه اسباب بازی که سرشونو گرم کنه و اونا رو برای همیشه مشغول نگه داره. شاید اونا دست از سر هم بردارن. دست از سر طبیعت بر دارن. بابانوئل عزیز، یه اسباب بازی که اونا دست از سر خدا هم بردارن. کاش به حرفم گوش می دادی، بابانوئل، کاش برای یکبار هم که شده به حرف ِ من، یکی گوش می داد و اونم تو بودی. بابا نوئل کاش باورت می شد که سالهاست که بچه ی درونم رو کوچیک نگه داشتم تا مثل بزرگتر ها نشم، فقط ...
بابا نوئل عزیز، بچه ها به اومدنت ایمان دارن و صبح که از خواب پا می شن و دست که زیر بالش می برن و هدیه شون رو لمس می کنن، دیگه بازش نمیکنن، چون که بزرگ ترین هدیه برای اونا به انجام رسیدن چیزیه که به اون ایمان دارن ومحتوای هدیه هیچوقت برای بچه ها مهم نبوده و نیست... این بزرگ ترا هستن که محتوا براشون از نفس ِ عمل مهم تره. بابا نوئل کاش چشم های خیسم رو می دیدی و باورت می شد که امشب، شب ِ کریسمس، چقدر دلم می خواست به حرفم گوش می دادی... اما منم بزرگ شدم و ایمانم دیگه مثل بچه گیم نیست... کاش به حرفم گوش میدادی.کاش... یادمه برادرم یه روز بابا نوئل بود... پیرهن سرخ. ریش سفید بلند، کیسه ی پر از هدیه و یه زنگ و صدایی که کریسمس رو تبریک می گفت. شاید اگه اون امشب بابا نوئل بود حرفم رو گوش می کرد...
شنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۸
آنها

نوشته اكبر رادي درتجليل از بهرام بيضایی
بهرام، امروز مي خواستم زادروز تو را به عنوان يک چهره ماندگار معاصر شادباش بگويم، ديدم اين «چهره ماندگار» هر چند ترکيب مهتابي قشنگي است، اين چند ساله مدال مستعملي شده است که فله اي به سينه بندگان خدا نصب مي کنند و ايضاً براي محتشمان اين حواليً ما ستاره رنگ پريده اي است که فله اي به دوش اهل هنر مي زنند. (و اين ناسپاسي به يک بار عام رسمي دولتي نيست؛ درنگي بر يکي از آسيب هاي اين مراسم رسمي است.) به اين مناسبت بگذار در مقام يک شاهد عادلً مرجع ملي دستي به فتوا بلند کنم چنين؛ قسم به نام او (که تويي)، و نامت حجت است بر تآتر ايران، و تويي در آستانه اين سالگرد خجسته قلمدار صحنه هاي ما که از برجستگان درام جهان کسري نداري و چيزي هم سري. تو آن درخت روشني با شاخه هاي پرپشت باشکوه، که چه بسيار راهيان صحنه در سايبان سبز تو پروريده اند. تو آن بلاکًش معصومي که هوش ويرانگر و ادراک عالي تو قادر به درک عقلانيت روزمره ما نيست. آري، تو آن حماسه نستوهي که در امتداد نيم قرن آفرينش و نوزايي، و در عصر بي خصلتي که خرده کاسبان، عفاف صحنه ما را جواز کسب خود کرده با خيال جمع در لابي هاي توليدي و بنگاه هاي سريالي پرسه مي روند و گورزادگان و کوچک پايان پسمانده هاي مکتب پاريس و لندن سابق را در دايره فرم غًرغًره مي کنند و با تعدادي کارتون، يک چينش هندسي، دو تيغه نور و يک سکوت خواب آور و ناگهان خر نعره هاي پلشت و يک زبان معلق يأجوج (لالبازي؟ يا متن زدايي؟) مدعي کشف لحظه هاي ناب هستي اند، در اين عهد بي خصلتً بي هويتً بي معني، تو پا سوخته بيرون صحنه مانده، در جست وجوي معني تآتر، جام خضر زمانه اي و زهي ما که معني تآتر را در ژرفه هاي درون و آن تشعشع اسطوره هاي شورانگيز تو باز جسته ايم. پس من لوح «مرد فصل ها»ي صحنه ايران را به لفظ و نمادين به تو تقديم مي کنم تا حريم «بقعه» ما را به شعله ايمان و مهر منور کني، و به روح صحنه ما رستگاري جاودانه ببخشي. که اين است شايسته پيشوايان؛ مي داني؟ و پيشوايان صحنه مردان کهنه، پيشکسوتان نوستالژيک، بت نمايان ريزنقش و اين چهره هاي مد نيستند؛ نويسندگان صلح کلً اين سوي عالمند که زبان وحي براي عاشقان و پيغام آدميت براي قدر قدرتان سياسي، گانگسترهاي شيک پوش و زورگيران بي ترحم آن سوي زمين دارند و حاليا در پسً پستوي حجره قاق نشسته يا از بد روزگار روي شانه خاکي جاده مي روند.بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اينکه به احترام او ( که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است.
پیام تسلیت بهرام بیضایی در سوگ رادی :
نامردي است که در جواب تبريکً رادي تسليت بگويم؛ اين نه از من که از روزگار است - آري - آن هم آنجايي که تبريک فرقً چنداني با تسليت ندارد، رفت آن بزرگواري که رادي بود؛ سوار بر واژه هاي خويش؛ اما چشمه يي را که از قلمً وًي جوشيد، جا گذاشت، تا کاسه ي دست هايمان را از آبً زندگي بخش آن پر کنيم،خدايا چرا نمايش را دوست نداري؟ چرا در سرزمين هاي ديگر دوست داري؟ روز تولدم را به نمايشً ايران تسليت مي گويم؛ و به هر که از رادي ماند؛ به بستگان و وابستگانً وًي. و پيش از همه به زني - حميده - که بيش از چهار دهه با وًي زيست - کنار سرچشمه يي - و غرشً رودي را که از زيرً انگشتانً وًي جاري بود، خاموش مي ستود...
:دومین شماره فصلنامه تخصصی ادبیات نمایشی " سیمیا" ویژه نامه "بهرام بیضایی و تئاتر" در 364 صفحه منتشر شد